|
ترا من چشم در راهم ........ |
|
شاید تمام اینها بهانه باشد... |
تا اطلاع ثانوی نه حرف دارم نه حنجره!!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 10:12 توسط مریم خالقی |
به یاد کودکی هایم مداد رنگی نذری میدهم...
هر چهارشنبه که طرح لبخندت خودکشی میکند/به روی شانه هایم نمی رویند دیگر دستهات...
جنازه ی یک احساس میسوزد در من...
هر چهارشنبه...
سلام
این چیزی که نوشتم به نظرم یه خرده...چرت گفتم...آخه یه شب یه جایی داشتم مینوشتم خودکار و کاغذ نداشتم به صورت اس ام اس نوشتم و نهایتا فهمیدم که سیو نشده!!!![]()
خیلی زیاد بود دیگه یادم نمی آد...البته کلش به هم ریخت...
مرسی تا تهش خوندین اگرچه ممکنه چیزی نفهمیده باشین...ولی خب...
سبز باشین![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:16 توسط مریم خالقی |
سلام دوستای خوبم!!!!
میبینم که فعال شدم....حرف تازه ای ندارم...آخی چقد من کم حرف شدم...دلم واسه خودم سوخت آدم همیشه روزای نزدیک تولدش حس عجیبی داره...پارسال با فاکتور گرفتن از .....سال خوبی بود!!! اتفاقای جالبی افتاد که شاید هنوز دلیل خیلی هاشو نفهمیده باشم....هرچند شدیدا تسلیم تقدیرم ولی کجای تقدیر ...هیچی بابا... فقط یه بداهه ی نصفه نیمه (هنوز رو حرفم هستما!!!نمی نویسم مثل گذشته...) دیگر نه می کشند این روزها نیمکت ها انتظارت را... نه سیگار... نه طرح نیمه کاره ی عشق کنده میشود به روی دستهام... که ته نشین شدی در من.... . . . همین..... شاید دیر بیام....![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:59 توسط مریم خالقی |
سلام
از اونجایی که خودم دیگه حس نوشتن ندارم شاید از این به بعد پست هام اینجوری باشه و شاید کسی هم با خبر نشه از آپیدنم!!!
این هم پست امروز!!!
صورتک ها از صادق هدایت ...
***
منوچهر دست راست را زير چانه اش زده روي نيمكت والميده بود، سيماي او افسرده، چشمهاي او خسته و
نگاه او پي در پي به لنگر ساعت و لباسي كه در روي صندلي افتاده بود قرار مي گرفت و از خودش مي پرسيد
:«.
آيا خجسته امشب به بال خواهد رفت؟ من كه هرگز نمي توانم »هوا تيره وخفه بود، باران ريز سمجي مي باريد و روي آب لبخندهاي افسرده ميانداخت كه زنجير وار درهم مي
پيچيدند و بعد كم كم محو مي شدند
. شاخه درختها خاموش و بي حر ك ت زير باران مانده بود .تنها صداييكنواخت چكه هاي بار ان در ته ناودان حلبي شنيده ميشد
. از آن هواهاي سنگين و دلچسب بود كه روي قلب رافشار مي دهد و آدم آرزو مي كند كه دور از آبادي در كنج دنجي باشد و كمي آهسته پيانو بزند
. اين منظره بهطرز غريبي با افكار منوچهر ا خت وجور مي آمد
. همه فكر منوچهر بدون اراده دور يك سالك كوچك پرواز ميكرد
. سالك كوچكي كه آنقدر بجا گوشه لب خجسته واقع شده بود و بر خوشگلي او افزوده بود . چشمهاي ميشيگيرنده، دندانهاي سفيدي كه هر وقت مي خنديد با رشادت آنها را بي رون ميانداخت، سر كوچك، فكر كوچك و آن
نگاه بي گناه مثل نگاه بره اي كه بسلاخ خانه مي برند ، براي منوچهر او يك بت يا يك عروسك چيني لطيف بود كه
مي ترسيد به آن دست بزند و كنف ت شود
. از روزيكه با خجسته آشنا شده بود، او را به طرز وحش يانه اي دوستداشت
. هر حركت او براي منوچهر پر از معني، پر از دلربايي بود وفكر متاركه با او به نظرش غير ممكن مي آمد.ولي ديروز عصر بود كه فرنگيس خواهر بزرگش با چشمهاي اشك آلود وارد اطاق شد و بعد از يكمشت گله به
اگر تو خجسته را بگيري آبروي چندين و چندساله ما بباد ميرود
. ديگر نمي توان يم با مردم مراوده » : او گفتو
«! داشته باش يم. جلو همه خوار وسر شكست خواهيم شد كه بگويند برادرت خجسته مترس ابوالفتح را گرفتهعكسي در آورد به او داد كه همه نقشه هاي منوچهر را ضايع و خراب كرد
. عكس خجسته بود با چشمهاي خمارمست كه در بغل ابوالفتح افتاده بود
. از ديدن اين عكس دود از سر منوچهر بلند ش د، آيا براي خاطر او با خانوادهاش بهم نزده ؟ حالا اين سر شكستگي را چه بكند؟ نه مي توانست از خجسته چشم بپوشد و نه اينكه دوباره او را
ببيند
. در هر صورت تمام اميدها و افكاري كه شالوده آينده خود را روي آن بنا كرده بود اين عكس نيست ونابودكرد
.آشنايي آنها در سينما شروع شد
. هر دفعه كه چراغها روشن ميشد، به هم نگاه مي كردند . تا اينكه در موقعخروج از سينما با هم حرف زدند و چيزيكه از ساعت اول منوچهر را شيفته خجسته كرد سادگي او بود در
همانجا اقرار كرد كه شبهاي دوشنبه به سينما مي آ يد و سه شب دوشنبه ديگر اين ملاقات ت كرار شد تا شب سوم
منوچهر او را با اتومبيل خود در خيابان لختي به خانه اش رسانيد
. باندازه اي منوچهر فريفته خجسته شده بودكه همه معايب ومحاسن او، همه حركاتش، سليقه وحتي غلطهاي املايي كه در كاغذ هايش مي كرد براي منوچهر
بهتر از آن ممكن نبود
. اين يك ماهي كه با هم آشنا بودند بهترين دوره زندگي او بشمار ميرفت.اولين بار كه خجسته به خانه او در همين اطاق آمد، گرامافن را كوك كرد
. صفحه (سرناتا) را گذاشت و مدتها دربا يكديگر نقشه آينده خودشان را مي ريختند
. « وكا » دامن او گريه كرد چقدر در اطاق تنها يا در اطاق كوچك كافهمنوچهر هميشه پيشنهادش اين بود كه با او برود به املاكش در مازندران، كنار رودخانه يك كوشك كوچك تميز
بسازد و با هم زندگي بكنند
. اين پيشنهاد موافق سليقه وپسند خجسته نبود، كه مايل بود در تهران باشد، به مدجديد لباس بپوشد و تابستانها با اتومبيل در زرگنده به گردش ب رود و در مجالس رقص حاضر بشود
. با وجودمخالفت خانواده اش منوچهر تصميم گرفته بود كه خجسته را بزني بگيرد و براي اتمام حجت با پدرش داخل
مذاكره شد
. ولي پدر او ازآن شاهزاده كهنه ها بود با افكار پوسيده كه موضوع صحبتش هميشه از معجزه انبياءو حكايتهاي معجزه آسا كه از مسافرتهاي خودش نقل مي كرد بود و دور اطاق در قفسه ها شيريني چيده بود ،
پيوسته چشمهايش مي دويد و آرواره هايش مي جنبيد و شكر خدا را مي كرد كه اينهمه نعمت آفريده و معده قوي
باو داده
. ازين تصميم منوچهر بي اندازه خشمناك شد و پس از مشاجره سختي منوچهر خانه پدري را ترك كرد،چون تصميم او قطعي بود
.درين يكماه اخير چيزيكه طرف توجه و موضوع صحبت خجسته و منوچهر بود بال كلوب ايران بود
. منوچهربراي خودش لباس كشتيباني تهيه كرده بود ، اما خجسته لباس خودش را به او نمي گفت، چون مي خواست در
همان شب بال او را غافلگير بكند
. ولي اين عكس مشئوم اين عكسي كه ديروز خواهرش فرنگيس براي او آورد نهتنها منوچهر را از رفتن به بال م نصرف كرد بلكه همه اميدها وآرزويش را خراب كرد و فورا به خجسته كاغذ
نوشت كه ديگر حاضر نيست او را ببيند
.اما اين كافي نبود اول تصميم گرفت برود، پيش ابوالفتح، بعد خجسته وبعد هم خودش را بكشد
. بعد از كمي فكر اينكار بنظرش بچگانه آمد ونقشه ديگري براي خودش كشيد . چون اومي دانست كه بدون خجسته زندگي برايش غير ممكن است و براي اينكه انتقام بكشد تصميم گرفت به هر وسيله
اي كه شده دوباره با خجسته آشتي كند و اين زندگي را كه يك شب توي رختخواب پدرو ماد رش به او داده
بودند با يك شب تاخت بزند، خجسته باشد زهر بخورند و در آغوش هم بميرند
. اين فكر بنظرش خيلي قشنگ وشاعرانه بود
.مثل اينكه حوصله اش تنگ شد، منوچهر سيگاري آتش زد وبلند شد بدون اراده دور اطاق شروع كرد به راه رفتن
.ناگهان جلو صندلي ك ه لباس ملاحي او روي آن افتاده بود ايستاد ، صورتكي كه براي امشب خريده بود برداشت
نگاه كرد شبيه صورت خندان و چاقي بود با دهن گشاد
. با خودش فكر كرد: امشب ساعت نه و نيم همه در آنتالار بزرگ هستند
.آيا خجسته هم خواهد رفت؟ از اين فكر قلبش تند زد، چون هيچ استبعاد نداشت كه با خجستهيكنفر ديگر شايد با ابوالفتح برود و برقصد
. بعد از آنهمه شبهاي بي خوابي ، شبهاييكه تا نزديك صبح پشت پنجرهخانه او قدم مي زد روزهاييكه پاي صفحه گرا مافن گريه مي كرد، ساعتهاي دراز، غم انگيز ولي دلربا ، آيا اين
خجسته اي بود كه برايش ميمرد، همان خ جسته كه لب به شراب نميزد، حالا مست و لايعقل در بغل اين مردكه
افتاده بود؟ آيا براي پول و اتومبيل او بود كه اظهار علاقه مي كرد
. بخصوص اتومبيل، چون يكي دو بار كهمذاكره فروش آنرا كرد خجسته جدا متغير شد
. در اينوقت صداي زنگ تلفن بلند شد ، مدتي زنگ زد، منوچهرگوشي را برداشت
.«
؟ الو..كجاست »«
؟ آنجا كجاست »«...
منوچهر شه اندوه »«
؟ خودشان هستند »«!
بله ..بفرمائيد »«..
از ساعت ده الي يازده كسي مي خواهد راجع به كار فوق العاده مهمي با شما گفتگو بكند و »منوچهر از بي حوصلگي گوشي را دوباره آويزان كرد و نگذاشت كه حرفش را تمام كند
. صداي اين مرد را نميشناخت، آيا او را مسخره كرده بودند؟ آيا موضوع رمز با كسي دارد؟ منوچهر از آن كساني بود ك ه در بيداري
خواب هستند، راه مي روند، و هزار كار مي كنند ولي فكرشان جاي ديگر است
. از ديروز اين حس در او بيشترشده بود
.از خودش مي پرسيد : اين شخص كه بوده ؟ كس ديگري نمي توانست باشد مگر خجسته كه ميخواهدبيايد هزار جور قسم دروغ بخورد وثابت كند كه اي ن عكس را دشمنانش درست كرده اند
. ولي آيا جاي ترديد باقيبود؟ آيا يك مرتبه گول خوردن كافي نبود؟ از ساعت ده تا يازده حتما اوست چون علاقه مرا نسبت به خودش
مي دان د و اين را هم مي داند كه بعد از اين پيش آمد امشب به بال نخواهم رفت، او هم لابد نميرود، ميخواهد بيايد
اينجا ولي آيا من مي توانم در را برويش ببندم يا بيرونش كنم؟ براي منوچهر شكي باقي نبود كه خجسته امشب
خواهد آمد و براي اينكه بي علاقگي و بي اعتنايي خودش را نس بت به او نشان بدهد، تصميم گرفت كه برود به
بال
. اگر چه نيم ساعت هم باشد تا ب ه گوش خجسته برسد و بداند كه براي اين پيش آمد از تفريح بال خودش رامحروم نكرده
.منوچهر چراغ را روشن كرد ومشغول تيز كردن تيغ ژيلت شد
. ساعت ده بود كه اتومبيل فيات منوچهر در باغكلوب ايران جلو عمارت ايستاد، و او با لباس كشتيباني سفيد از آن پياده شد
.تالار شلوغ و صداي موزيك تانگو بلند بود، همه مهمانان با لباسهاي جور بجور لباسهاي گوناگون بوي عطر
سفيدآب ودود سيگار در هوا پراكنده بود
. منوچهر تا آخر رقص دور زد دو سه نفر از دوستانش را با لباسهايمختلف شناخت، ولي آشنايي نداد
.از شنيدن اين تانگوي اسپانيولي عوض اينكه در او ميل رقص را تهييج بكندافكار غم انگيزي برايش توليد كرد
. ياد روزهايي افتاد كه با ماگ بود و بعضي تكه هاي زندگي فرنگ او را بيادشآورد، اين آهنگ همه آنها را بيش از حقيقت در نظر او جلوه داد
. از اطاق بيرون رفت وارد اطاق بوفه شد، جلونوشگاه
(بار) دو گيلاس ويسكي سدا پشت هم نوشيد. حالش بهتر شد، دوباره به تالار رقص برگشت.درين بين زني بلباس م فيستو
(اهريمن) با شنل سياه و صورتك به شكل چيني آمد و كنار او ايستاد . ولي منوچهربقدري حواسش پرت بود كه متوجه او نشد
. جمعيت زيادي در آمد وشد بود . ساز پشت هم ميزد، مفيستو جلومنوچهر آمد و گفت
:«
؟ نميرقصي »منوچهر صداي خجسته را شناخت ولي خودش را به نشنيدن زد ، خواست رد شود، خجسته بازوي او را گرفت و
با هم بطرف اطاق ي كه پهلوي تالار بود رفتند
. در آنجا خلوت بود ، يك زن و يك پيرمرد كنج اطاق نشسته بودند ويك مرد چاق هم كه لباس راجه هندي پوشيده بود خودش را باد مي زد
. منوچهر بدون اراده روي صندلي راحتينشست
. خجسته هم روي دسته پهن آن قرار گرفت بعد به پشت منوچهر زد و گفت:«
؟ به هه اوه! از دماغ شير افتاده! هيچ ميداني بي تربيتي كردي؟ يك خانم ترا دعوت كرد و با او نرقصيدي »« ... »
امروز عصر به تو تلفن كردم كه ساعت ده خانه بماني ، كسي بديدنت ميآيد
. چرا نماندي؟ مي دانستم كه از »«.
لجبازي با من هم شده تو به بال ميآيياز اين حرف مثل اي ن بود كه سقف اطاق روي سر منوچهر فرود آمد و پي برد كه تا چه اندازه اين كله كوچك
خجسته به سست يها و روحيه او پي برده در صورتيكه هنوز خجسته را نمي شناخت و چشم بسته تسليم او شده
بود
. درين ساعت همه عشق و علاقه او نسبت به خجسته تبديل به كينه شده بود. خجسته باز پرسيد:لباس من چطور است؟
منوچهر بعد از كمي تامل
:«!
چه لباس برازنده اي پوشيدي، خوب روحيه ات را مجسم مي كند »«
؟ منوچ، تو راستي گمان كردي كه آن عكس درست است »«!
پس نه غلط است..مال از ما بهتران است »«.
به تو گفته بودم كه پارسال پسر خاله ام شيريني مرا خورده بود »«
؟ اما لباست »«
؟ چطور »همان لباس تافته اي كه دو ماه پيش از لاله زار خريدي كه رويش خال سياه دارد، توي عكس همان به تنت
»«.
استآخر يك چيزهايي هست ، اگر تو مي دانستي
! من هيچ وقت جرات نمي كردم كه برايت بگويم ولي تصميم گرفته »«
؟ بودم كه پيش از عروسي مان به تو بگويم. آيا مي شود دو نفر با هم راست حرف بزنند«
؟ پس حالا اقرار مي كني كه در تمام اين مدت به من دروغ مي گفتي »نه مي خواهم بگويم من هميشه فكر كرده ام
. آيا ممكن است كه دو نفر ولو دو دقيقه هم باشد صاف وپوست »«
؟ كنده همه احساسات و افكار خودشان را بهم بگويند«.
گمان مي كنم از پشت صورتك بهتر بشود راست گفت »«
؟ من از خود مي پرسيدم آيا حقيقتا تو مرا دوست داشتي يا نه »«..
دوست داشتم ولي »«
؟ درست است، اما در تمام اين مدت آيا به من دروغ نميگفتي، آيا مرا از ته دل دوست داشتي »تو براي من مظهر كس ديگر بودي، ميداني هيچ حقيقتي خارج از وجود خودمان نيست
. در عشق اين مطلب بهتر »معلوم ميشود، چون هر كسي با قوة تصور خودش كس ديگر را دوست دارد و اين از قوة تصور خودش است كه
كيف ميبرد نه از زني كه جلو اوست و گمان ميكند كه او را دوست دارد
. آن زن تصور نهاني خودمان است، يك« .
موهوم است كه با حقيقت خيلي فرق دارد«.
من درست نفهميدم »ميخواهم بگويم كه تو براي من موهوم يك موهوم ديگر هستي، يعني تو بكسي شباهت داري كه او موهوم اول
»« .
من بود. برايت گفته بودم كه پيش از تو من ماگ را دوست داشتم«
؟ همان دختري كه توي دانسينگ با او آشنا شدي »« .
خود اوست »«
؟ او را از من بيشتر دوست داشتي »ترا دوست داشتم چون شبيه او بودي
. ترا ميبوسيدم و در آغوش ميكشيدم بخيال او . پيش خودم تصور »ميكردم كه اوست و حالا هم با تو بهم زدم چون تو كه نمايندة موهوم من بودي يادگار آن موهوم را چركين
« .
كردي« !
مردها چه حسود و خودپسند هستند »« .
زنها هم دروغگو و مزورند »مگر من مال تو نبودم، مگر خودم را تسليم تو نكردم؟ چرا بقول خودت به موهوم اهميت ميگذاري؟ دنيا دمدمي
»است، دو روز ديگر ماها خاك ميشويم
. چرا سر حرفهاي پوچ وقتمان را تلف بكنيم؟ چيزيكه ميماند همان خوشياست، وقت را بايد غنيمت شمرد
. باقيش پوچ است و بعد افسوس دارد.افسوس
… افسوس … كه اين حرف را از ته دل نميزني، شماها آنقدر هم استقلال روح نداريد، حرفهاي ديگران »« .
را مثل صفحة گرامافن تكرار ميكنيددر اينوقت دو نفر مرد كه يكي لباس مستوفي هاي قديم را پوشيده بود و ديگري لباس كردي در برداشت نزديك
آنها شدند، همينكه گذشتند خجسته گفت
:با همة اين حرفها ميداني وقتمان تنگ است
. از امشب زندگي من بكلي عوض شده ، با خانواده ام بهم زده ام و »ديگر هيچ چيز برايم اهميت ندارد
. ميخواهي باور كن، ميخواهي هم باور نكن، ولي براي آخرين بار اختيارم را«.
ميدهم بدستت. هر چه بگوئي خواهم كرديكمرتبه دوستيت را بمن ثابت كردي كافي است
. من توي اين شهر انگشت نماي مردم شدم. از فردا بايد با همين »«.
صورتك توي كوچه ها بگردم تا مرا نشناسندگفتم كه حاضرم، همين الان، ميخواهي برويم آنجا در ملكت، دور از شهر براي خودمان زندگي بكنيم
. اصلا »« !
بشهر هم بر نميگرديمبا حرارت مخصوصي اين جمله را گفت، چون درين موقع پردة نقاشي كه در خانة پدر بزرگش ديده بود جلو
چشم او مجسم شد كه جنگلي را نشان ميداد با درختان انبوه، با يك تكه آسمان آبي كه از لاي شاخه ها پيدا بود
.اين پرده بنظر او خيلي شاعرانه بو د، در خيال خودش مجسم كرد كه دست بچه اي كه شكل دهاتي هاست و
گونه هاي سرخ دارد گرفته آنجا گردش ميكند
. و آن بچه اي است كه بعد پيدا خواهد كرد. در صورتيكه اين پيشنهادفكر انتقام منوچهر را آسان كرد، سرش را بلند كرد و گفت
:« .
همين الان ميرويم »از جايشان بلند شدن د
. منوچهر جلو نوشگاه يك گيلاس ويسكي ديگر سر كشيد . از پله ها كه پائين ميرفتند خجستهگفت
:« .
اگر همينطور با صورتك برويم با مزه است، منكه صورتكم را بر نميدارم »هر دو آنها جلو اتومبيل جا گرفتند
. اتومبيل بوق زد و راه افتاد . از كوچه هاي خلوت نمناك كه گذشت تندتر كرد وبدون تأمل از دروازة شميران بيرون رفت
. پشت آن چند بار سوت كشيدند، ولي اتومبيل در جادة مازندران جستميزد اثر ويسكي، هواي باراني و اين پيش آمدها، خون را بسرعت در بدن منوچهر دوران ميداد
. مثل اين بود كهنيروي حياتي او دو برابر شده بود و قوة مخصوصي در خود ش حس ميكرد
. هوا تاريك و فقط يك نوار سفيدجلو اتوموبيل روشن بود
.خجسته خودش را به منوچهر چسبانيده بود ، ميخنديد و ميگفت
:« !
كاشكي دفعة آخر يك تانگو با هم رقصيده بوديم »ولي منوچهر گوش بحرف او نميداد ، شانه هايش را بالا انداخت و بسرعت هر چه تمامتر اتوموبيل را ميراند
.خجسته خواست دوباره چيزي بگويد، اما باد در دهن او پر شد
. دره ها و تپه ها بطرز غريبي بزرگ ميشدند و ازجهت مخالف سير اتوموبيل رد ميشدند
. ناگاه چرخها لغزيدند، اتوموبيل دور خودش گرديد و صداي غرش آهن،فولاد و شكستن شيشه در فضا پيچيد و اتوموبيل در پرتگ اه كنار جاده افتاد
. بعد يكمرتبه صدا خاموش شد، تنهاشعله هاي آبي رنگ از روي شكستة آن بلند ميشد
.صبح يكمشت گوشت سوخته و لش اتومبيل كنار جاده افتاده بود
. كمي دورتر دو صورتك پهلوي هم بود، يكيچاق و سرخ و ديگري زرد و لاغر بشكل چينيها كه بهم دهن كجي كرده بودند
.+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:26 توسط مریم خالقی |
سلام
پست امروز یه خورده شاید مسخره به نظر برسه....به خاطر... فقط خواستم حرفایی بزنم به کسی که شاید (شاید نه حتما)اصلا اینارو نخونه....روز خیلی خوبی گذشت... روز خیلی خوبی پیش اومد...و یک روز همه چی.... حالا که تصمیم دارم ننویسم ...حالا که شما....حالا که من...حالا که او.... بهتره زندگی کنیم....د د د د د د د ...لتتتتتتتتتتتت تنگ میشود آیا؟ مثل روزی که تنها روی نیمکت نشستم تنها چایی خوردم....تنها به تو...تنها نخندیدم به تموم اتفاقای مسخره ای که دور از تو پیش اومد.... یعنی تو هم .........؟؟؟؟؟؟؟ حالا در آستانه ی سال شاید چندین سالگی کالبدی به هیبت یک........هستم!!!! قهوه ی تلخ مصلحت را نوشاندی ام به جبر.... گم شدم در روزهایی که شاید سال ها پیش از آرزوهای مرده ام با تو گفتم... تقدیم به....شمایی که این روزها دچارید!!! it's real love that u dont know about ... again ...again... عاشق این آهنگم(متنشو search کنین خواننده اش massary ) همیشه تکرار کن...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:29 توسط مریم خالقی |
"من زنده بودم اما انگار مرده بودم"
سلام...
شرمنده بابت دیر اومدن...سال نو همه مبارک...با یه شعر سپید سیاه
خاکستری(هر چی دوست دارین) در خدمتم:
****
روزها دچار سایه ای که سوگند خورد
خودش را بماند تا همیشه بر روی دیوار
سوگند خورد و بالا آورد آیه هایش را
دستهایم را فروختم
وقتی سست شد پاهایش برای ادامه
حالا از پشت تمام پنجره های جهان برایش دست تکان میدهم
آنقدر تکان
تکان
تکان ...
...
...
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 13:59 توسط مریم خالقی |
سلام...
شعر این پست قدیمیه بر میگرده به یازدهم شهریور ....همین سال!!! شهریور.... ولی الان اسفند...سال جدید داره میاد....خیلی چیزا عوض شد....پس با جرات میگم: دوره ی این شعر گذشت....(به اجبار...به مصلحت ... به....چقدر سخته گفتنش....) خوشحال میشم نظرتون رو بدونم.... - سرم شلوغ می شود خلوت درون ازدحام می کند چرخ می خورم در چرخه ای پوچ و آخرین ایستگاه.... تقاطع نگاه من تو و او .... و من باز می گردم.... و جاده ی نگاهت با او... متروک می شوم دور می شوم آنقدر دور .... که دیگر نامم را هم به یاد نخواهی آورد... تمام اشتیاق سوخته ام را زنده به گور.... نه زنده به گور نمی کنم... شعرش می کنم و در شجره نامه ی آشنایی ها تو بزرگ خاندان من خواهی ماند و من آخرین نواده ی غم شاید... هنوز ایل این سلول ها هوای ییلاق نگاه تو را دارند هنوز تو را دوست دارم و مرگ را هم... حالا که همتراز مرگ بازو به بازوی یآس ایستاده ای در برابرم حالا که کفه ی وجودت برابر می کند با تابوت عدم نه!!! دیگر غروری نمانده روحم کش می آید و قوس این نگاه امتداد می یابد... منحنی خسته ی وجودم خط شکسته ی غرورم و هندسه ی ساده ی عشق؟؟؟!!!! نمی دانم دیگر هیچ چیز نمی دانم و به گنگی بر خود می پوشم این نا امیدی را و به پا می کنم صندل چوبین و تنگ این تابوت را و گام بر می دارم و صدای قدم هایم یقینا طنین افسرده ی زیستن است که در گوش این کوچه ها می پیچد من چه می گویم؟ نمی دانم!!! من کیستم؟ نمی دانم!!! افتاده ام از نفس از پا از چشم تو حتی.... سنگسار می شود روحم.... به گناه....؟؟؟ نمی دانم... من دیگر هیچ چیز نمی دانم و حالا کات.... دیگر برداشت نمی کنم این تصویر غم انگیز عشق یکسویه را صحنه عوض می شود: من تو و حالا دوست داشتن.... دیگر خیمه زده ام در ییلاق نگاهت با تو کوچ خواهم کرد... تا.......؟؟؟ باز هم نمی دانم.... - هم پرنده مردنی بود هم پرواز....به قول احمد شاملو :من پرواز نکردم پر پر زدم!!!! - مهم نیست...هست؟؟؟!!!
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 15:12 توسط مریم خالقی |
سلام دوستای خوبم
به دلیل مشغله ی زیاد فعلا توانایی به روز رسانی ندارم...در اولین فرصت سعی می کنم آپ کنم... فقط یه خبر: وبلاگ کانون شعر و ادب دانشگاه سمنان افتتاح شد....که اخبار ادبی و شعرهای بچه های دانشگاه سمنان رو در اون میتونین بخونین... www.kanoonesheresemnan.blogfa.com با نام خواب های بی قافیه.... خوشحال میشم سر بزنین...
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 12:58 توسط مریم خالقی |
هیچکس نمیتواند جای خالی تو را
مثل خودت .... همچنان خالی نگاه دارد......!!!!(باور کن) سلام..... حرف تازه ای ندارم مدت هاست دارم یه حرف و با زبونای مختلف بیان میکنم.... الان فقط با به روز کردن میخوام بگم که زنده ام وگرنه....هیچی این شعر تقریبا جدیده ولی یادم نمی آد که کی....؟؟؟؟؟خوشحال میشم نظرتون و بدونم.....(باور کنید) شهر قلاده ی روشنش را که می گشاید در من گسیخته میشود هزاران فریاد... هزاران پارس فروخورده در حنجره... وقتی دستانم تسلیم ردیف دندان های تقدیرند دیگر به قافیه های شعر کدام شاعر دل ببازم؟؟؟ (........................)
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 17:26 توسط مریم خالقی |
سلام...
شعر این پست تقریبا جز آخرین کارمه... نمیدونم دارم به چه راهی میرم...اگه شعرا تعبیر شه؟!!!
نمیدونم...نمیدونم...اصلا...هیچی...خوشحال میشم نظرتون و بدونم....
***
تمام روزهایی که گذشتند
بر عبث ترین خیال موجود
من
ناله ی دیوانه کننده ی شوق بر عرصه ی جنون
تو
نماد پوزخند دوباره ی یک اشتباه
من
جمجمه ام
قلبم
ایمانم
و حتی سایه ام میگریزد
به آغوش بازوان پر توان اشتباه
تمامم را به خیابان می کشانم
قدم میزنم عصر التهابم را
اشک میریزم
بی آنکه بدانم چرا
سر به زخیم ترین دیوار خواهش میکوبم
کبریت میکشم موهایم را
نام تو را میکنم به روی دستانم
خون تمامم را فرا میگیرد
یکسره خون و آتش میشوم
طی میشوم میان کوچه های درهم تلاطم و جنون
پیش میروم
خلاف تمام بادهای جهان
می چرخم بر بلندترین قله ی احساس
سقوط میکنم
به عمق دوباره ی یک اشتباه
دیواره هایم همه خون
خودم را به ژرفنایم میچسبانم
شبیه جنینی در شکم تجربه ام بزرگ میشوم
مینوشم از خاک تمام خاطره ها
خاک مینوشم
به باد داده میشوم
از مرتفع ترین قله ی فهم کوبیده میشوم
بر پستی زندگی بدون عشق
خمیازه های پی در پی روح
کوفتگی ناب ترین احساس جهان
دست بر زانوان شکسته ام میگذارم
بلند میشوم...
تمامم را به خیابان میکشانم...
باز هم اشتباه میکنم با رغبتی تمام...اشتباه میکنم...اشتباه میکنم....
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 13:35 توسط مریم خالقی |
| ||||||