|
لبخند مونالیزا... |
|
و گریه هایش ... |
سلام
بگو چه بر سرمان آمد؟!!!
حكايت مملكت داري ما حكايت چاه كني است كه چاهي كنده بود و نمي دانست خاكش را كجا بريزد. دخو به او گفت يك چاه ديگر بكن و اين خاكها را در آن بريز. بقيه داستان معلوم است. اين آدم تا آخر عمرش چاه مي كند. خاك اولي را مي ريخت در دومي و خاك دومي را در سومي و ...
همین!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 16:4 توسط مریم خالقی |
مردها که سازدهنی نمیزنند...
فقط دهن کجی میکنند به احساس زنانه ات!

پ ن:
۱- ما احیانا با فمینیست ها هیچ صنمی نداشتیم و (احتمالا)نداریم. طرفدار برابری حقوق زن و مردیم
ولی در برتری احساس زن نسبت به مرد هیچ شکی ندارم!
۲-کاش ۱ با ۱ برابر بود! (خسرو گلسرخی)
۳-کاش تو.. کاش من.. کاش خدا.. کاش..
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 17:52 توسط مریم خالقی |
سلام محض اطلاع میگم: خوبم! و سرشار از... (اینجا همه به احساس های ناب محرم نیستن) تقدیم به ... (!) کاش بی آنکه حائل باشد میانمان دو به هم بیامیزد روحمان. و آغشته شود شوقمان با اشک و بی آنکه به محال بیندیشیم با قرص ماه خودکشی کنیم و بیاویزیم هم را از حلقه ی دستانمان... بی آنکه حائل باشد میانمان.. مونالیزایی که ... (اینجا همه به احساس های ناب محرم نیستن)
پ. ن: ۱: قلعه حیوانات از جورج اورول (میدونم خیلیا خوندن ولی یه پیشنهاده) ۲: تا چندوقت پیش گزینه ی دومی نداشتیم ولی حالا... باید بگم: رای ما میرحسین موسوی و به امید پیروزی... جسم...
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:57 توسط مریم خالقی |
دکمه های کتت را باز کن
می خواهم خودکشی کنم...!!!
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 15:5 توسط مریم خالقی |
در زمان جنگ ژاپنی ها تسلیم نمی شدند. خودکشی می کردند...(فکر میکنم از نمایشنامه ی راستان آلبر کامو خوندم) باید دعا کرد...برای سرنوشت فرسایش...ماعادت کرده ایم رابطه ها را فرسوده کنیم...باید دعا کرد...دعا...دعا...دعا... م.ع میگفت باید دعا کرد...دلم خیلی برای حرفاش تنگ شده نمیدونم هنوز هم این ایمان داره یا نه...ولی ...حالا فقط میخوام واسه احساسم دعا کنم که محکومیت فقط آغاز مجازاتشه...زنده یاد نادر ابراهیمی میگه:آتشی که خاکستر شده آتش نیست حتی اگر داغ داغ باشد...من عجیب سوختم...دستام این روزا زیاد عرق میکنه...ولی توی مشت تو خاموش شدم...پس چراعرق میکنه؟پر از حرفم...یه روز همشو مینویسم...باید دعا کرد...دیگه فرقی نداره جای تو هیچوقت هیچکس هیچ جا نمیشه...نوشتن سخت شده...نفس کشیدن...همه چی...من تسلیم نمیشم...ژاپنی ها تسلیم نشدن... شب به خیر ... این شب به خیر نخواهد شد... مطمئنم ... مثل خدایی که هیچوقت حافظمان نبود... ما به اعتراض عادت داریم... 
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 16:53 توسط مریم خالقی |
سلام!
قرار نبود به این زودی ها به روز کنم...همیشه فکر میکردم میشه آدم از شدت درد روحی و احساسی به جایی برسه که زندگیش رو لبه ی تیغ قرار بگیره و بیشتر سمت سقوط باشه؟...میشه آدم چند روز پشت هم گریه کنه؟میشه ساعت ها طول یه خیابونو طی کرد اونم با گریه؟ بی خیال این حرفا... شکست پشت زندگیم زانوی لحظه هام... مونالیزا دیگه تموم شد... خداحافظ همگی! آخه: رسیده ام به ته خط به دنیایی که تاریک است
+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 13:14 توسط مریم خالقی |
سلام!!!
حرف تازه ای واسه گفتن ندارم...حتی واسه شنیدن هم گوشام پره... دو تا بهتره بگم از همون نمیدونما دارم که تقدیم می کنم به ...(شما!) ۱- شانه هایم همیشه بغض دارند ولی/عصر ها دلم میگیرد من همیشه از این خیابان بیزار بودم! ۲- بی تو هر جا که می ایستم ته دنیاست حلقه ی داری که تنگ میشود هر لحظه بر حلقم! . . شاید از این به بعد شعری تو وب نذارم...چون شاید اصلا دیگه مخاطبی نباشه شاید شعری نگم و چون نقد هم نمیشه و یه دلیل مهم تر دارم که لزومی به گفتنش نیست! دوستان ما تا یه مدت می خوایم خودمونو ببندیم به تخت کتاب و جزوه و ترک نت و شعر و ... کنیم... داریم می ریم فرجه بلکه افتضاح اون ترم جبران شه... فعلا...
+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 14:21 توسط مریم خالقی |
سلام!!!
این روز ها بی حاشیه...
این شعر سپید تقدیم به آنانکه شاعرانگی اشان به بازی نگرفت...
***
می خواهم داوینچی
به آخرین پرده ی زندگی من ـمونالیزاـ بخندد
تمام انسان ها بروند و خوشبخت شوند
آنوقت من عینک.../ته استکان زندگی ام رانگاه کن!
رسوب کردی
عینکم را بر میدارم
تو کلاهت را
یقه ی پیراهنت بوی مشروب میدهد
و دستهای من بوی اشتباه
سوء تفاهمی بود که پیش آوردی!
عشق را می گویم
نگاه کن ...
داوینچی به آخرین پرده ی لبخند های سوخته ام می خندد...
.
.
.
.
نقد ...
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 8:19 توسط مریم خالقی |
سلام
یه طرح و یه نمیدونم چی تقدیم به نمیدونم کی...![]()
نه سیب
نه گندم
زخم خوردیم!!!
سقوط کردیم...
***
میتونی ساز مورد علاقت رو کشف کنی و با اشتیاق به یادگیری بپردازی و بعد از چند جلسه حالت از هرچی ساز و صداست به هم بخوره بعد توی آینه به خودت نگاه کنی با حالتی شبیه خشم و نفرت به تصویرت نگاه کنی...به چشای خودت زل بزنی و یهو روی میز آینه بالا بیاری چون مثه اینکه حالت از خودت به هم میخوره...کم مونده خودت رو دفع کنی!مامانت میگه کثیف مینویسی.
میگی:حقیقت کثیفه!!!
بعد بخوای یه لیوان بزرگ شیر قهوه بخوری که قبلا فکر میکردی دوس داری ولی با اولین قورت شروع کنی به عق زدن و بی خیال شی و باقیش رو بریزی توی دستشویی...
وقتی هم که افکار و علایق و احساساتت با حقیقت تناقض پیدا کرد توی یه روز بارونی بری زیر بارون و به خدا فحش ناموس بدی!!!
بعد همه ی زندگیتو تاراج کنی.همه ی دین و ایمان و عشقتو...وتموم پلای پشت سرت رو خراب کنی و معشوقت رو با تیپا از ذهن و زندگیت بندازی بیرون.بعد به خودت بیای و مثه یه مزرعه دار فلک برگشته که همه ی محصولاتش سوخته به زندگی و همه ی محصولای سوختت نگاه کنی.بعد بفهمی که فقط جنبه نداشتی و یه کتاب خوندی...
فقط همین...!!!
.
.
.
۶ آبان ۸۷
مونالیزایی که ...
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 13:47 توسط مریم خالقی |
سلام...
شاید: ما بی غمان مست دل از دست داده ایم!!! یادم نمیاد دقیق چه روزی ولی ساعت هفت و خورده ای روی یه نیمکت توی یه شهر مسخره( شاید هم به مسخرگی روزای مردادی)همه سر کلاس و من که طاق ورواق مدرسه و قال و قیل علم در راه جام و ساقی مه رو نهاده ام... این شعرو نوشتم... و تقدیم میکنم به... ... و ... و شاید خودم!!! ...و شک که همیشه نیالوده دامن پرچین احساس آخرینم را کوبه میزند کنده ی تنم را منقار خوش تراش نگاه ناباوری که... نمیخواهد... نمیجوید.../ میان بند بند انگشتانم رعشه ی دلپذیر حاصلش را/ میان تقویم ایامش/ تناوب سکته های لحظه هایم را/ نمیفهمد... نمیخواهد!!! خودم... پنجره را ببند شعر را ببند او نمیفهمد... نمیخواهد... نمی آید...!!! فاش میگویم و از گفته ی خود دل شادم... و... حسبی الله... ![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 15:18 توسط مریم خالقی |