تن من جون میده پرپر بزنه زیر رگبار تگرگ
تن میلرزد فرو میریزد خشت سست اندیشه از هم میپاشد جمجمه ی منطق هنگام که صدایت طنین می اندازد در دالان پیچ در پیچ خاطرم و تو تنها روی سن مینوازی اواز میخوانی و میرقصی ومن تنها تماشاچی دست میزنم برایت تشویق میکنم این نمایش انفرادی را و... دوستت دارم... به خانه باز میگردیم از این شهر درهم میگریزیم و پناه میاوریم به خلوت اتاق من از پشت پنجره مینگریم به تاب گیسوی گندمزار به گله ی بی شبان گوسپندان که میچرند در خیال ترسشان از گرگ ها را مینگریم به خورشید که میسوزاند چهره هایمان را همچون انار سوخته ای در سوخته ترین فصل سال مینگریم به کودکی امان که مشتاقانه پا بر لوبیای سحر امیز زمان میگذارد و پیش میرود تا قلعه ی خراب بلوغ و تا دربار بی شوکت فهم در مینوردد کودکی امان مرا و تو را که زود تر از کودکی از من گذشتی و حالا من ماندم و ......... صحنه ی خالی حضور .......... دلم برایت تنگ است.......................
| Design By : Night Skin |


