تن من جون میده پرپر بزنه زیر رگبار تگرگ
حرف تازه ای واسه به روز شدن ندارم میخواستم هر وقت حرف تازه ای دارم...... ولی خب اینا همش بهانه است خودم هم خوب میدونم که فقط دارم تکرار میکنم و تکرار میکنم و تکرار.... اول این چند جمله رو مینویسم که از ساموئل بکت.... زندگی مثل یک بازی شطرنج است و انسان در ان مانند شاهی است که از اغاز بازی باخته است وی از همان ابتدا میداند که هرگز با تردستی کاری از پیش نخواهد برد. حالا در اخر بازی او صرفا مثل یک بازیگر بد چند حرکت بی معنا میکند.او فقط تلاش دارد که پایانی گریز نا پذیر را به تعویق اندازد.هر یک از حرکاتش یکی از اخرین حرکات بی معناست که فرجام کار را به تاخیر می افکند.انسان بازیگر بدی است... حالا واسه خالی نموندن عریضه یه شعر نسبتا تازه رو میذارم فکر میکردم ارزش خونده شدن نداره ولی...... غروب میکند من چشم به راه طلوعی نیست سیر سیاهیه این سلوک پست مرا از پا می افکند دندان هایم میشکند در دهان از فشار بغض شبانه ام درد میکشم... درد میکشد تمام من... میسوزم... اویخته میشود هر لحظه من از دار تنهایی پرتاب میشود وجودم به عمق گودال دلتنگی با من بیا ... . . . دستانت را به من بده صبور باش فقط چند ثانیه بگذار بگویم بی تو تا چه اندازه تنهایم بی تو تا چه اندازه میترسم بی تو تا چه اندازه جاری میشود از من اشک خون واژه ... اما با تو من دوست دارم بر باد رفته ای بادبادکم کودکی ات را دوست دارم اسمان را دوست دارم تورا دوست دارم دوس دارم دوس دارم تنها باشم بادبادکم شروع از خانه ی ما بود دور شدی از من از تو گسیخت عشق ولی هنو تصورت کنار من در اتاق من با من سخن میگوید... افسار نخی وجود کاغذی ات رها شد از دستم تو همچنان اسیر بادی و من اسیر خاکم... دوستت دارم دوستت داشتم. چشم می اندازم اسمان خالیست از تو بادبادکم دارد غروب میشود من هنوز دوستت دارم........
| Design By : Night Skin |


