تن من جون میده پرپر بزنه زیر رگبار تگرگ
انتظارت را... رویای عشقت را در این گودال تاریک آفتاب واقعیت کن" سلام عجیب دچار رکود شعری شدم! شعر این پست هم واسه خودش دورانی داشت و داره... خوشحال میشم نظراتتون رو در موردش بدونم .......: تنهایی این اصالت پوچ این امتداد محض شاید فرزند خوانده ی عشق باشد که میان خاندان مفاهیم انتزاعی هویت میجوید و عشق را پایان میبخشد... کجا میتوان اینچنین تنها ماند؟ کجا میتوان جز اینجا به کمال رساند این سلوک پست زیستن را؟ آه...من بیزارم... من بیزارم از هرآنچه سلطه دارد بر من من بیزارم از تو... اما عشق چیزی دیگر است... و گاه می مانم میان سرزمین شراره خیز عشق و سرزمین سرد نفرت... کجا را تعلق دارم؟ کجا را وطن نامم؟ آن سرزمین سردی که من سلطه دارم یا آن شراره خیزی که ابلیس چشمان تو پادشه است؟ کجا را وطن نامم؟ شاید دست به دامان عجز قناعت شوم و این اتاق کوچک را وطن نامم و تختم را مرکز تمام شهر های اتاقم کنم پایتخت تنهایی ام... و دراز بکشم بر آن شبیه یک شاهزاده و اشک بریزم به روی بالش سنگ صبورم بی آنکه کنیزکان بویی ببرند از شکست یک شاهزاده ی تنها بیزارم از تو... ولی عشق چیزی دیگر است تو امتداد می یابی بی آنکه بخواهم بی آنکه اشتیاقی برای آبادانی این سرزمین استعماری داشته باشم سرزمینی که تحت الحمایه ی نگاه توست و ذرات وجودم هریک شبیه یک شوالیه زخم میزنند خود را و سوار بر اسب نجیب احساس می تازند... بی مقصدی را ... بی هدفی را ..... و بی مع..... بگذار خودت را معبود خود نامم مگر چه میشود انسان سجده کند به پای کسی که دوستش میدارد؟ مگر چه میشود انسان قربانی کند اسماعیل وجودش را برای خدای عشقش؟؟؟ اما........... نمیشود.... آنوقت مرا با تمام ایمانم به تو کافر به خدا می نامند... مگر چه فرقی میکند عشق با عشق؟ معبود با معبود؟ مقصود با مقصود؟ و به راستی عشق با عشق؟ نمی دانم...نمی دانم... و نمی دانند... و نخواهند باور کرد که: خدا معشوق نمی شود خدا فقط خداست و جز این هیچ نخواهد بود خدا معشوق نمی شود خدا معشوق نمیشود... ۸۶/۴/۲۷
| Design By : Night Skin |


