تبليغاتX
لبخند مونالیزا...


لبخند مونالیزا...

تن من جون میده پرپر بزنه زیر رگبار تگرگ

سلام

دیشب داشتم میگفتم:

                                  از این که دیوانه خطابم کنی باک ندارم

                                   من  گله  از  احساس  نا  پاک ندارم....

بعدش با خودم گفتم"بسه دیگه چقد میخوای...."

یه بار دیگه هم:

                                     تو آن عشق ممتد دنباله داری

                                     یک آغاز  دائم  که پایان  نداری ....

بعدش کلی به خاطر این بیت خندیدم و از اینکه بخوام به گفتن این دروغ ادامه بدم از خودم بدم اومد

هزار بار از این تک بیتا نوشتم و هیچ وقت غزل نشد...از اینکه بخوام احساسم و تقطیع هجایی کنم

بیزارم به خاطر همین پست این دفعه اینجوریه نمیدونم اسمش داستانه؟خاطره است؟چیه؟

خوشحال میشم نظرتون و بدونم:

-سلام

-سلام خوبی؟

-تو بهتری...دیشب خوابتو دیدم...بعدا میام پیشت...خداحافظ...

                                               ***

با خودم میگم چرا من بهترم؟یا چرا فکر میکنی من باید بهتر باشم؟دیشب خوابم و دیدی پس هنوز بهم

فکر میکنی.نه!تو همیشه خوابات غیر منتظره بوده همیشه آدما بی مقدمه میومدن تو خوابت من هم

یکی مثه اونا یکی مثه بقیه تو همیشه خواباتو واسم تعریف میکردی واسم مینوشتی یادته؟؟؟

گفتی بعدا میام پیشت  نیومدی خودم اومدم...ولی...ولی دیگه تحملت واسم سخت بود هم عاشقت

بودم هم بیزار...شبای اول یادته؟روی میز شطرنج روبه روی هم میشستیم برام میخوندی و من فقط

به چشات نگاه میکردم زمزمه میکردی همیشه عاشق این کارت بودم بهت میگفتم یه بار دیگه این آهنگ

و بذار ولی تو یه آهنگه دیگه میذاشتیتو همش و از بر میخوندی من فقط بهت نگاه میکردم بهت میگفتم

واسم معنی کن ...معنی میکردی...ولی دیگه هیچوقت اون روزا تکرار نشد دیگه نه با هم آهنگ گوش

کردیم نه تو از خوابات گفتی ...نه از دلتنگیات...و نه من از...همش تموم شد...

اومدم دنبالت به حساب قرار شب قبل گفتم کی بریم:سرت و تکون دادی و گفتی مریم امشب خیلی

خسته ام باشه واسه یه وقت دیگه...بعد از اون شب خیلی اتفاق افتاد که فقط سر تکون دادی و

گفتی: امشب نه...امروز نه...

من هم دیگه سراغتو از خودت نگرفتم از هرکی پرسیدم گفتن:الان حالت خوب نیست بهت فرصت بدم

گفتن:دوسم داری...ولی...حتی نذاشتی تو حال و هوام باقی بمونم بهم گفتی دیگه اون آهنگارو گوش

نده...گوش ندادم...میخواستی فراموشت کنم ...میخواستی از من رها شی...

قشنگترین روزای عمرم و با تو بودم تو میگفتی من میشنیدم...با اینکه خودم پر حرف بودم همیشه 

سکوت می کردم تا تو...دستم و میگرفتی تو دستات...گفتی مریم فقط تویی...میخوام حرف بزنم

از اینجا که رفتیم تمام ذهنت با من باشه...

باهام حرف زدی اگه حواسم پرت میشد سرم داد میزدی دلخور میشدی و میگفتی:اه ببین مریم

اصلا حواست با من نیست تو قول دادی....

.

.

.

.

بعد اون روزا هزار بار از کنار هم رد شدیم هزار بار سلام کردی هزار بار گفتی:بعدا میام پیشت ولی...

نیومدی...الان تنها روی میز شطرنج نشستم دارم مینویسم تو از رو به روم رد میشی سلام میکنی

و میگی بعدا میام پیشت ... بعدا ...بعدا ... بعدا ...

نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 15:17 توسط مریم خالقی| |


Design By : Night Skin