تن من جون میده پرپر بزنه زیر رگبار تگرگ
میبینم که فعال شدم....حرف تازه ای ندارم...آخی چقد من کم حرف شدم...دلم واسه خودم سوخت آدم همیشه روزای نزدیک تولدش حس عجیبی داره...پارسال با فاکتور گرفتن از .....سال خوبی بود!!! اتفاقای جالبی افتاد که شاید هنوز دلیل خیلی هاشو نفهمیده باشم....هرچند شدیدا تسلیم تقدیرم ولی کجای تقدیر ...هیچی بابا... فقط یه بداهه ی نصفه نیمه (هنوز رو حرفم هستما!!!نمی نویسم مثل گذشته...) دیگر نه می کشند این روزها نیمکت ها انتظارت را... نه سیگار... نه طرح نیمه کاره ی عشق کنده میشود به روی دستهام... که ته نشین شدی در من.... . . . همین..... شاید دیر بیام.... از اونجایی که خودم دیگه حس نوشتن ندارم شاید از این به بعد پست هام اینجوری باشه و شاید کسی هم با خبر نشه از آپیدنم!!! این هم پست امروز!!! صورتک ها از صادق هدایت ... *** منوچهر دست راست را زير چانه اش زده روي نيمكت والميده بود، سيماي او افسرده، چشمهاي او خسته و نگاه او پي در پي به لنگر ساعت و لباسي كه در روي صندلي افتاده بود قرار مي گرفت و از خودش مي پرسيد «. هوا تيره وخفه بود، باران ريز سمجي مي باريد و روي آب لبخندهاي افسرده ميانداخت كه زنجير وار درهم مي پيچيدند و بعد كم كم محو مي شدند يكنواخت چكه هاي بار ان در ته ناودان حلبي شنيده ميشد فشار مي دهد و آدم آرزو مي كند كه دور از آبادي در كنج دنجي باشد و كمي آهسته پيانو بزند طرز غريبي با افكار منوچهر ا خت وجور مي آمد كرد گيرنده، دندانهاي سفيدي كه هر وقت مي خنديد با رشادت آنها را بي رون ميانداخت، سر كوچك، فكر كوچك و آن نگاه بي گناه مثل نگاه بره اي كه بسلاخ خانه مي برند ، براي منوچهر او يك بت يا يك عروسك چيني لطيف بود كه مي ترسيد به آن دست بزند و كنف ت شود داشت ولي ديروز عصر بود كه فرنگيس خواهر بزرگش با چشمهاي اشك آلود وارد اطاق شد و بعد از يكمشت گله به اگر تو خجسته را بگيري آبروي چندين و چندساله ما بباد ميرود و عكسي در آورد به او داد كه همه نقشه هاي منوچهر را ضايع و خراب كرد مست كه در بغل ابوالفتح افتاده بود اش بهم نزده ؟ حالا اين سر شكستگي را چه بكند؟ نه مي توانست از خجسته چشم بپوشد و نه اينكه دوباره او را ببيند كرد آشنايي آنها در سينما شروع شد خروج از سينما با هم حرف زدند و چيزيكه از ساعت اول منوچهر را شيفته خجسته كرد سادگي او بود در همانجا اقرار كرد كه شبهاي دوشنبه به سينما مي آ يد و سه شب دوشنبه ديگر اين ملاقات ت كرار شد تا شب سوم منوچهر او را با اتومبيل خود در خيابان لختي به خانه اش رسانيد كه همه معايب ومحاسن او، همه حركاتش، سليقه وحتي غلطهاي املايي كه در كاغذ هايش مي كرد براي منوچهر بهتر از آن ممكن نبود اولين بار كه خجسته به خانه او در همين اطاق آمد، گرامافن را كوك كرد با يكديگر نقشه آينده خودشان را مي ريختند منوچهر هميشه پيشنهادش اين بود كه با او برود به املاكش در مازندران، كنار رودخانه يك كوشك كوچك تميز بسازد و با هم زندگي بكنند جديد لباس بپوشد و تابستانها با اتومبيل در زرگنده به گردش ب رود و در مجالس رقص حاضر بشود مخالفت خانواده اش منوچهر تصميم گرفته بود كه خجسته را بزني بگيرد و براي اتمام حجت با پدرش داخل مذاكره شد و حكايتهاي معجزه آسا كه از مسافرتهاي خودش نقل مي كرد بود و دور اطاق در قفسه ها شيريني چيده بود ، پيوسته چشمهايش مي دويد و آرواره هايش مي جنبيد و شكر خدا را مي كرد كه اينهمه نعمت آفريده و معده قوي باو داده چون تصميم او قطعي بود درين يكماه اخير چيزيكه طرف توجه و موضوع صحبت خجسته و منوچهر بود بال كلوب ايران بود براي خودش لباس كشتيباني تهيه كرده بود ، اما خجسته لباس خودش را به او نمي گفت، چون مي خواست در همان شب بال او را غافلگير بكند تنها منوچهر را از رفتن به بال م نصرف كرد بلكه همه اميدها وآرزويش را خراب كرد و فورا به خجسته كاغذ نوشت كه ديگر حاضر نيست او را ببيند بعد هم خودش را بكشد مي دانست كه بدون خجسته زندگي برايش غير ممكن است و براي اينكه انتقام بكشد تصميم گرفت به هر وسيله اي كه شده دوباره با خجسته آشتي كند و اين زندگي را كه يك شب توي رختخواب پدرو ماد رش به او داده بودند با يك شب تاخت بزند، خجسته باشد زهر بخورند و در آغوش هم بميرند شاعرانه بود مثل اينكه حوصله اش تنگ شد، منوچهر سيگاري آتش زد وبلند شد بدون اراده دور اطاق شروع كرد به راه رفتن ناگهان جلو صندلي ك ه لباس ملاحي او روي آن افتاده بود ايستاد ، صورتكي كه براي امشب خريده بود برداشت نگاه كرد شبيه صورت خندان و چاقي بود با دهن گشاد تالار بزرگ هستند يكنفر ديگر شايد با ابوالفتح برود و برقصد خانه او قدم مي زد روزهاييكه پاي صفحه گرا مافن گريه مي كرد، ساعتهاي دراز، غم انگيز ولي دلربا ، آيا اين خجسته اي بود كه برايش ميمرد، همان خ جسته كه لب به شراب نميزد، حالا مست و لايعقل در بغل اين مردكه افتاده بود؟ آيا براي پول و اتومبيل او بود كه اظهار علاقه مي كرد مذاكره فروش آنرا كرد خجسته جدا متغير شد گوشي را برداشت « « «... « «! «.. منوچهر از بي حوصلگي گوشي را دوباره آويزان كرد و نگذاشت كه حرفش را تمام كند شناخت، آيا او را مسخره كرده بودند؟ آيا موضوع رمز با كسي دارد؟ منوچهر از آن كساني بود ك ه در بيداري خواب هستند، راه مي روند، و هزار كار مي كنند ولي فكرشان جاي ديگر است شده بود بيايد هزار جور قسم دروغ بخورد وثابت كند كه اي ن عكس را دشمنانش درست كرده اند بود؟ آيا يك مرتبه گول خوردن كافي نبود؟ از ساعت ده تا يازده حتما اوست چون علاقه مرا نسبت به خودش مي دان د و اين را هم مي داند كه بعد از اين پيش آمد امشب به بال نخواهم رفت، او هم لابد نميرود، ميخواهد بيايد اينجا ولي آيا من مي توانم در را برويش ببندم يا بيرونش كنم؟ براي منوچهر شكي باقي نبود كه خجسته امشب خواهد آمد و براي اينكه بي علاقگي و بي اعتنايي خودش را نس بت به او نشان بدهد، تصميم گرفت كه برود به بال محروم نكرده منوچهر چراغ را روشن كرد ومشغول تيز كردن تيغ ژيلت شد كلوب ايران جلو عمارت ايستاد، و او با لباس كشتيباني سفيد از آن پياده شد تالار شلوغ و صداي موزيك تانگو بلند بود، همه مهمانان با لباسهاي جور بجور لباسهاي گوناگون بوي عطر سفيدآب ودود سيگار در هوا پراكنده بود مختلف شناخت، ولي آشنايي نداد افكار غم انگيزي برايش توليد كرد آورد، اين آهنگ همه آنها را بيش از حقيقت در نظر او جلوه داد نوشگاه درين بين زني بلباس م فيستو بقدري حواسش پرت بود كه متوجه او نشد منوچهر آمد و گفت « منوچهر صداي خجسته را شناخت ولي خودش را به نشنيدن زد ، خواست رد شود، خجسته بازوي او را گرفت و با هم بطرف اطاق ي كه پهلوي تالار بود رفتند يك مرد چاق هم كه لباس راجه هندي پوشيده بود خودش را باد مي زد نشست « « ... » امروز عصر به تو تلفن كردم كه ساعت ده خانه بماني ، كسي بديدنت ميآيد «. از اين حرف مثل اي ن بود كه سقف اطاق روي سر منوچهر فرود آمد و پي برد كه تا چه اندازه اين كله كوچك خجسته به سست يها و روحيه او پي برده در صورتيكه هنوز خجسته را نمي شناخت و چشم بسته تسليم او شده بود لباس من چطور است؟ منوچهر بعد از كمي تامل «! « «! «. « « همان لباس تافته اي كه دو ماه پيش از لاله زار خريدي كه رويش خال سياه دارد، توي عكس همان به تنت «. آخر يك چيزهايي هست ، اگر تو مي دانستي « « نه مي خواهم بگويم من هميشه فكر كرده ام « «. « «.. « تو براي من مظهر كس ديگر بودي، ميداني هيچ حقيقتي خارج از وجود خودمان نيست معلوم ميشود، چون هر كسي با قوة تصور خودش كس ديگر را دوست دارد و اين از قوة تصور خودش است كه كيف ميبرد نه از زني كه جلو اوست و گمان ميكند كه او را دوست دارد « . «. ميخواهم بگويم كه تو براي من موهوم يك موهوم ديگر هستي، يعني تو بكسي شباهت داري كه او موهوم اول « . « « . « ترا دوست داشتم چون شبيه او بودي ميكردم كه اوست و حالا هم با تو بهم زدم چون تو كه نمايندة موهوم من بودي يادگار آن موهوم را چركين « . « ! « . مگر من مال تو نبودم، مگر خودم را تسليم تو نكردم؟ چرا بقول خودت به موهوم اهميت ميگذاري؟ دنيا دمدمي است، دو روز ديگر ماها خاك ميشويم است، وقت را بايد غنيمت شمرد افسوس « . در اينوقت دو نفر مرد كه يكي لباس مستوفي هاي قديم را پوشيده بود و ديگري لباس كردي در برداشت نزديك آنها شدند، همينكه گذشتند خجسته گفت با همة اين حرفها ميداني وقتمان تنگ است ديگر هيچ چيز برايم اهميت ندارد «. يكمرتبه دوستيت را بمن ثابت كردي كافي است «. گفتم كه حاضرم، همين الان، ميخواهي برويم آنجا در ملكت، دور از شهر براي خودمان زندگي بكنيم « ! با حرارت مخصوصي اين جمله را گفت، چون درين موقع پردة نقاشي كه در خانة پدر بزرگش ديده بود جلو چشم او مجسم شد كه جنگلي را نشان ميداد با درختان انبوه، با يك تكه آسمان آبي كه از لاي شاخه ها پيدا بود اين پرده بنظر او خيلي شاعرانه بو د، در خيال خودش مجسم كرد كه دست بچه اي كه شكل دهاتي هاست و گونه هاي سرخ دارد گرفته آنجا گردش ميكند فكر انتقام منوچهر را آسان كرد، سرش را بلند كرد و گفت « . از جايشان بلند شدن د گفت « . هر دو آنها جلو اتومبيل جا گرفتند بدون تأمل از دروازة شميران بيرون رفت ميزد اثر ويسكي، هواي باراني و اين پيش آمدها، خون را بسرعت در بدن منوچهر دوران ميداد نيروي حياتي او دو برابر شده بود و قوة مخصوصي در خود ش حس ميكرد جلو اتوموبيل روشن بود خجسته خودش را به منوچهر چسبانيده بود ، ميخنديد و ميگفت « ! ولي منوچهر گوش بحرف او نميداد ، شانه هايش را بالا انداخت و بسرعت هر چه تمامتر اتوموبيل را ميراند خجسته خواست دوباره چيزي بگويد، اما باد در دهن او پر شد جهت مخالف سير اتوموبيل رد ميشدند فولاد و شكستن شيشه در فضا پيچيد و اتوموبيل در پرتگ اه كنار جاده افتاد شعله هاي آبي رنگ از روي شكستة آن بلند ميشد صبح يكمشت گوشت سوخته و لش اتومبيل كنار جاده افتاده بود چاق و سرخ و ديگري زرد و لاغر بشكل چينيها كه بهم دهن كجي كرده بودند![]()
| Design By : Night Skin |


