تن من جون میده پرپر بزنه زیر رگبار تگرگ
مادرم نماز میخواند و اصلا از آن مادرهایی نیست که بلد باشد کنیاک سرو کند یا به جای ترشی انداختن بتواند انگورهای درشت یاقوتی را دون کند و درون دبه بریزد و هفت سال صبر کند... و بوی الکل توی خانه ی ما فقط از جعبه ی کمک های اولیه می آید و همیشه چقدر دوست داشتم پدرم سیگار برگ بکشد ولی الان فکر میکنم اگر احتمالا (بهمن) ۵۷ هم بکشد بخاطر یاد بود انقلاب است بی آنکه مرد انقلابی ای باشد پدرم حتی سربازی هم نرفته و من چقدر عکس های زمان شاه اورا دوست دارم و آن وقت ها چقدر پدرم جوان بود و فکر میکنم خوشبخت... و امروز دلش به من خوش است که کسی بشوم و افسوس ... هم برای پدرم و هم برای مادرم که پای سجاده برایم دعا میکند و اصلا از آن مادر هایی نیست که بلد باشد کنیاک سرو کند... مریم خالقی شهریور۸۸ باورم نمیشه توی این فصل بی عشقی بشه شعر تازه ای گفت.فصلی که هرکه نزدیک من است یا چند بار فکر کرده خود را درون سد کرج بیندازد یا به صورت بالقوه این توانایی را دارد که شیر گاز خانه ی مجردی اش را باز کند و خلاص! ولی نه...حتی حوصله ی این کار را هم نداریم! اینم یه شعر:(بی عشق...بی وجدان...و بی تو...) احتمالا یک روز نامم را روی یکی از کوچه های شهر میگذارند روی یک کوچه ی بمبست که تمام ساکنانش فرزندان مشروع یا احتمالا نامشروع منند که دیر از خواب بیدار میشوند قهوه ی تلخ میخورند سیگار میکشند مشروب می خورند و اصلا روزنامه نمی خوانند و اصلا وجدان ندارند - مثل خود من - برایشان مهم نیست به زندگی چند تا "ندا" تجاوز شده و سر چند تا "گلسرخی" را زیر آب کرده اند و چند تا "شریعتی" را در نطفه خفه کرده اند وچند تا مثل خود "من" را ابتدا تحقیر و باز هم تحقیر کرده اند من که هیچکس نبوده ام من فقط وجدان نداشتم و هرکاری کردم نتوانستم وانمود کنم: که آه "فروغ" چه دردی کشیده و اوه "سهراب" چه عارف بزرگی بوده و وای که "کریشنا مورتی" با من چه کرده من هرکاری کردم نتوانستم جز خودم باشم جز لخته ای نا امید پوچ و بی تفاوت در شریان های خشکیده ی شهرم... هرچه فکر میکنم میبینم دیگر احتمال اینکه کوچه ای به نامم شود نیست!!!
پ.ن۱:زبون شعریم خیلی عوض شده. نمیدونم چرا...دلم برای یه شعر عاشقانه نه حتی یک لحظه عاشقانه لک زده. پ.ن۲:خواهشا افراد موج سبزی به خاطر اسم "ندا" به من نتوپن... من واسه این قضیه فقط متاسف شدم چون خیلی به تقدیر معتقدم... ولی بیشتر از تاسف کاری ازم ساخته نیست. پ.ن۳:دیگه حالم از این شاعرا و هنرمندایی که تو تاریکی شمع روشن میکنن و گریه میکنند و از این "آه" های کلیشه ای میکشند و هر مزخرفی که میخونی رو شاهکار میخونن به هم میخوره. پ.ن۴:من واقعا آدم شاعری نیستم و اصلا به شاعر خاصی علاقه ندارم و از اینکه یه زمانی"سهراب"میخوندم و حال میکردم تعجب میکنم و چه جوری باید به این جماعت حالی کنیم که بابا انقد از این شاعرا خدا نسازین و مزخرفاتشونو از بر نکنین! پ.ن۵:واقعا نمیدونم من که انقد سر "بادبادک باز" غصه خوردم چرا سر این انتخابات و حاشیه هاش ککم هم نگزید و از اینکه رای سفید دادم کلی حال کردم و به خودم ایول گفتم که چه انتخاب درستی کردم! پ.ن۶:عجیب هوس کتاب کردم و احتمالا اگه به ناشری برخوردین بهش بگین این "۱۹۸۴" رو از نو بچاپن واقعا فونت مضخرفی داره و مثل این کتابای قدیمیه شریعتی و هدایته! پ.ن۷:چاپ جدید "قلعه حیوانات" و دیدین؟؟! دقیقا نصف شده با ترجمه ای احمقانه! پ.ن۸:باورم نمیشه چقدر حرف زدم....ببخشین به بزرگی خودتون...
| Design By : Night Skin |


