تن من جون میده پرپر بزنه زیر رگبار تگرگ
شاید: ما بی غمان مست دل از دست داده ایم!!! یادم نمیاد دقیق چه روزی ولی ساعت هفت و خورده ای روی یه نیمکت توی یه شهر مسخره( شاید هم به مسخرگی روزای مردادی)همه سر کلاس و من که طاق ورواق مدرسه و قال و قیل علم در راه جام و ساقی مه رو نهاده ام... این شعرو نوشتم... و تقدیم میکنم به... ... و ... و شاید خودم!!! ...و شک که همیشه نیالوده دامن پرچین احساس آخرینم را کوبه میزند کنده ی تنم را منقار خوش تراش نگاه ناباوری که... نمیخواهد... نمیجوید.../ میان بند بند انگشتانم رعشه ی دلپذیر حاصلش را/ میان تقویم ایامش/ تناوب سکته های لحظه هایم را/ نمیفهمد... نمیخواهد!!! خودم... پنجره را ببند شعر را ببند او نمیفهمد... نمیخواهد... نمی آید...!!! فاش میگویم و از گفته ی خود دل شادم... و... حسبی الله... ![]()
| Design By : Night Skin |

